<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

کوچه خیا ل

 

امروز که از دانشگاه به خانه بر می گشتم تو را در کوچه خیال دیدم ، که بردیوار انتظار تکیه زده بودی و با چشمان گرسنه رهگذران را می بلعیدی، لحظه ای قفل از چفت در خوش باوری ، برداشتم ،  که شاید آمده ای  با مژگانت،  خار خستگی از روح مهربانی،  برچینی، پس  بی اجازه تو، نهال جرات در دشت دل کاشتم ،   پای آشتی   پیش نهادم  تا   لبخند سفیدم را در لبانت بکارم،  اما تو با دیدن من بر پله بی مهری نشستی  و مهر از دل بشستی ،  حتی  با کمان ابروانت مرا به  تیر خشم ببستی و با  سنگ بی اعتنایی،  کاسه دلم را بشکستی   و امیدم را  زیرپایت ریختی  و  با پنجه غرور نیز،  بر زمین ماسیدی.  بعد  رنگ فراموشی بر خاطراتمان   پاشیدی، و سپس به درون خانه کینه خزیدی.   در حالی که   در نیاز را به رویم می بستی ،  مترو نیز  درش را به رویم  می بست   و  من اشک ریزان، از کوچه خیال، بیرون می  زدم تا در  انتظار متروی بعدی بمانم و...

اسدی ـ پاریس

   ساعت 3  صبح ( نیمه شب)  مه 200420

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
علی

احسنت به احساس !

محمد

عباس سلام. خيلی غامض مينويسی. نميشه ساده تر (بقول قميشی رينگی تر بنويسی؟) از پاريس بگو. از مردمانش بگو. از مزيتها و معايب فرهنگشان بگو. سعی کن جزئيات و ريزه کاريهای فرهنگشون رو تشريح کنی و آداب و رسوم شون رو تجزيه و تشريح کنی. ما منتظر ديدن پاريس از قلم تو هستيم. قربانت. محمد.

بهاره

سلام قالب نثر خوبي را براي بيان دلتنگي هايت انتخاب كردي.هرچند كه قبلا نيز در نوشته هايت اين موضوع را ديده و لمس كرده ام.يادت هست:و به او كه مي داند از پنهاني و خاموشي مي تراود عطر فراموشي.

احمد

خوب می نویسید ،با قلم توانمندتان کمی ساده تر و سیال تر بنویسید ، و مسائل ساده زندگی دانشجویی را فراموش نفرمایید. موفق باشید.