جایزه مخترع دینامیت به شارون عبادی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

... بالاخره یافتم. آن هم با چه زحمتی ، بله با چه زحمتی !  چون که  به هر جا  که عقل جن و انس می رسید مراجعه کردم. آن هم نه یک بار،  بل چند بار،  و هر بار جواب این بود که مقاله مورد نظر  در مجله ای گمنام آن هم در  کتابخانه سلطنتی  اسپانیا   وجود دارد، نه من امکان  رفتن به آنجا را داشتم و نه دوست اسپانیا یی ، و  هرگاه هم  از اینترنت به جستجو می پرداختم  جواب می گرفتم  که  مجله مذکور از مجلات  بایگانی شده غیر قابل دسترس برای عوام است  و برای  خواص نیز  تشریفات خاص وجود دارد، تا این که دو باره عصر دیروز  به کتابخانه " ژوژ پـمـپـیـدو"  رفتم اما این بار،  بدون توجه به راهنمایی های رایانه، خود یکان یکان،  کتاب های داخل  قفسه های  ردیف هشتم  طبقه دوم را ، ورق زدم  هنوز به نیمه نرسیده بودم که  عنوان مقاله را در فهرست کتابی مربوط به زبان شناسی دیدم ،  باورم نمی شد که همان مقاله در  صفحه 965 این  کتاب باشد، پس از  این که  نام نویسنده را بر تارک مقاله دیدم بلافاصله به اتاق فتوکپی دویدم ،  پس از 45 دقیقه  در صف ایستادن نوبت به من رسید،  هنوز دو صفحه از مقاله پنج صفحه ای را کپی نگرفته بودم،  که گرما نفس دستگاه را برید ؛ دوباره همانند دیگر افراد ،  روی موکت آبی آوار شدم ، اما آوار اضطراب برسرم می ریخت ، از یک سو نمی دانستم دستگاه چه موقع به حال آن پنجاه -  شصت نفردر صف  ترحم خواهد کرد واز طرف دیگر دل، نگران تعطیلی  کتابخانه بود. بالاخره نیم ساعت دیگر آن راه افتاد، بدون فوت وقت کپی ها را گرفتم ، دیگر کار من تمام شده بود. هنوز از اتاق خارج نشده بودم که صدای خفگی دستگاه را شنیدم ،احتمالا  کاغذی در گلویش گیر کرده بود شاید هم آن بدین طریق از خستگی  8 ساعت کار مداوم می نالید...

پس از جمع و جور کردن وسایلم ، پله ها را پایین آمدم و داشتم به سراغ خانم متصدی می رفتم که   موضوع را به او بگویم تا در رایانه ثبت کند که  اگر کسی نیز به دنبالش بود بتواند به آن دست یابد ، اما به جای او،   آقایی نه چندان مسن را یافتم  که مشغول مطالعه مجله ایی بود که  تیترش جیغ می کشید که آن  به زبان فرانسه است ،   کمی که جلوتر رفتم  چشمانم،  با عکس های بسیار آشنا نیز  گره خورد ،  که در و دیوارهای پر از شعار های اوایل انقلاب را نشان می داد.   با تعجب  از او خواستم تا اجازه دهد نام مجله را نگاه کنم ؛ که او نیز با کمال میل در اختیارم گذاشت . براقی کاغذ مجله برق از چشمانم می ربود . « مسیو میشل» متوجه    حالا تم شد ، به فرانسه پرسید ایرانی هستی ؟ که جواب مشخص بود . پس از یکی دو سئوال دیگر؛حالا نوبت من بود که علت مطالعه این مجله و آن هم  مطالعه مطالب25سال پیش را  جویا شوم ، که او پس از یک مکث نسبتا طولانی گفت : در زمان قبل ازانقلاب دبیر اول سفارت فرانسه در تهران بوده است و حالا با مطالعه این مطالب علاوه بر این که خاطرات گذشته را مرور می کند با استفاده از آنها ،  مسایل روز ایران را نیز برای« خود» تجزیه و تحلیل می کند و... او سپس از خاطرات آن روزگاران یاد کرد ،  که چگونه با دوستان و خانواده اش به تمام شهر های ایران  سفر کرده است و با شور و هیجان می گفت که  از میان آنها سفر به زاهدان و بندر عباس و تخت جمشید برایش بسیار شیرین بوده است ، در این جا من داخل حرفش دویدم وگفتم لطفا تخت جمشید را فاکتور بگیرید چون که تمام آن در موزه « لور» شما جا خوش کرده است و با شنیدن این مطلب لب هایش  کشیده شد و دو دندان طلایی اشن نمایان گشت .  سپس از ماضی  به حال  آمد و بحث را به شیرین عبادی و جایزه نوبل کشاند و در حالی که آماده رفتن می شد پرسید آیا درست شنیده ام که روزنامه های مخالف خانم عبادی نوشته بوده اند  که :

 « جایزه مخترع دینامیت به شارون عبادی تعلق گرفت»

تا دیدم  چشمانش به دنبال تایید من  است ،  گفتم مسیو میشل !  « کلود روآ » شاعر معاصرتان می گوید :

اگر در ساحل

صدف بسیارزیبا یافتی

شماره اقیانوس صفرـ صفر را بگیر

و گوشت را به گوشی تلفن بگذار

دریا به زبان خویش

داستان های شگفت انگیزی برایت خواهد گفت

که پدرت  برایت ترجمه خواهد کرد

... با  این شعرشب به خیر گفتم و زدم به چاک، اما  در طول مسیر در  فکر این  بودم که چگونه خواهم توانست آن مقاله  را در ذهنم تیلت کنم ،  که در دهه 1950 که توسط یک فیلسوف جامعه شناس  به  سخت ترین زبان علمی نوشته شده و با  ابتدایی ترین امکان تایپی و چاپی ، چاپ شده است؟

اسدی ـ پاریس

25 مه 2004 ساعت 1:46 بامداد

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
علی ز

عباس جان فکر ميکنم اين هم قالب خوبی است برای ادامه ! Bon courage

بهاره

خيلي خوبه كه از ديدگاه هاي آنها در مورد ايران مي نويسي.جالبه.سعي كن وبلاگت به روز تر باشه.

خیبر باردل

با تشکر از زحمات ودلسوزیهای شما که نشان از انسانیت و درک والای شماست.