در<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

     شانزه‌ليزه،

                 آرزو ها

                           آزادند ...

 

این نوشته  درحالی  نوشته می شود  که اکثر  خوانندگان   در بستر  خواب  افتاده اند ، اما  من  زیر طاق  پیروزی  روی  نیمکت سنگی  سفید،  نشسته ام  و  بر ریزش تند باران می نگرم، که بر سراسر خیابان پهن شانزه  لیزه  هاشور می زند. رهگذران  دسته دسته  و گاهی  یکان  یکان  وارد  کافه ها می شوند،  تا با فنجانی های کوچک قهوه،  چانه های  خویش را برای  بحث های دراز، گرم  کنند و خواب را از پشت  شیشه ها  بیرون بیاندازند .

شانزه لیزه برای من، تنها نام یک خیابان معروف  نیست، که  ادکلن های مغازه هایش، روح  را شستشو می دهد و موهای طلایی زیبا رویان بر هر طلایی، تنه می زند وماه ، از سفیدی پوست مه پیکران چنان  خجل  می شود که در پشت  ابرهای  پاریس رخ پنهان می کند. 

شانزه لیزه برای من صدای تاریخ است،  من هرگاه که  از آنجا می گذارم ، صدای قدم های ظفرمندانه سربازان دوگل را از سنگ فرش هایش می شنوم ، شارل  دوگل را می بینم که عصا به دست ازماشین رو باز ، پایین  می پرد  و به سوی  جمعیت  غرق در هیجان،  دست می تکاند.

شانزه لیزه برای من ، بندر سیاست است که در آن جا سیاست بازان پیر و جوان،  لنگرمی اندازند تا حقه  و نیرنگ بفروشند  و  جاه  و  مقام  بخرند.  

 شانزلیزه برای من، کتابخانه سیار است ، چرا  که  در آن  هزاران  فکر و زبان  و  فرهنگ و  آداب و رسوم  را  در قامت  هزاران  رهگذار و گردشگر، می بینم و می خوانم و می اندیشم.

امشب  در شانزه لیزه ، اندیشه من با این شعر رنگ می گرفت ، شعری که  سراینده اش را نمی شناسم

 

شانزه‌ليزه

در جامه های خوشرنگ

سبکسرانه و خندان

بالا می رود، پائين می آيد

بالا می رود، پائين می آيد

***

شانزه‌‌ليزه

خودباوری شگفتی دارد

انگار می گويد:

ببين! ببين! چه بوی خوشی دارم!

بوی فرهنگ‌ام را می شنوي؟

 

هوای شانزه‌ليزه بايد

                          صدها بار

از پالايشگاهِ فلسفه

از پالونه‌ی شگفتِ هنر گذشته باشد؛

و جاروی مکنده‌ی پُرسش ها

 بيگمان بايد همه‌ی خدايانِ خودکامه

و همه‌ی پادشاهان و کشيشانِ خودسر را

به درون کشيده‌ باشد!

چرا که هوس، اينجا، لکنت زبان نمی گيرد!

و هوش و اندام زن همه جا شکفته است!

زنده باد شانزه‌ليزه!

زنده باد خدای روشن‌بين آزادي!

***

همه‌ي‌ زبان های گيتي،

خوشان خوشان، شانه به شانه‌ی هم

در شانزه‌ليزه قدم می زنند

و با زبان آرامش، با هم سخن می گويند

واژه های تازی سياه‌پوش‌اند

و فضای اينجا را سورئاليستی می کنند

و من هميشه از خود می پرسم که آيا روزی خواهد رسيد

که واژه های اين زنان، در پُرسشی جسور به پا خيزند؟

***

در شانزه‌ليزه، آرزو ها آزادند!

و خوش‌گذرانی آسوده است!

 

هدايت، هنوز...! بی آنکه خسته شود

در شانزه‌ليزه قدم می زند.

[ گریختگان وطن و دوستداران تن ] هم در جامه‌های نو

هر شب در شانزه‌ليزه قدم می زنند.

***

آه...من اگر بخواهم

 فرش بويناک و پُرشپشِ اين واژه ها را

به ياری پاريس خردمند

بر بام تاق پيروزي  بگسترانم

و آنرا از هيچِ ستبر عرفان

و از شاش زاهدان و صوفيان و رمّالان دوره گرد بشويم

چه کسی می تواند جلوی مرا بگيرد؟

 

من اگر بخواهم

سد شانزه‌ليزه زن سرمست و شاد را

برای هميشه در شعرم، به پايکوبی بخوانم

چه کسی می تواند جلوی مرا بگيرد؟

***

شانزه‌ليزه

در جامه های خوشرنگ

سبکسرانه و آرام

بالا می رود، پائين می آيد

و صدای پرسش هايی زخمي‌

/ 21 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dozdaki

و من هروقت نام فرانسه را می شنوم بی اختيار ياد رومن گاری می افتم. روحش شاد و يادش گرامی

كوچيكه

از اينجا خوشم اومد حيف كه به روز نيست

م.سی شبرنگی

مثل همیشه زیبا بود دلمان برایت تنگ شده .و هنوز به ایران بر نگشته شاگردی می کنیم با خواندن افکار ؛سبک های نوشتاری ؛تواضع و استادی شما .همگی سلام می رسانند

ليلا

سلام. فوق العاده بود. واقعا لذت بردم

يه مرده شور!

تو هوای شانزه ليزه بوی قورمه سبزی هم مياد؟بوی آش های نذری؟بوی کله پاچه؟بوی تن خسته آدما؟بوی خاک؟بوی علف؟بوی پهن گوسفند وقتی داری با قطار از کنار یه دهات رد میشی؟آسفالت های خيابونهای اونجا هم پير و ترک خوردند؟دم دم های صبح بوی نون تازه میاد ؟بوی نفس های خدا که تو خواب و بيداری چشمات موقع شنيدن اذان صبح به مشامت ميخوره چطور؟دخترهای مو طلايی اونجا هم مثل دخترهای شیرین و چشم و ابرو مشکی ايرونی تنشون بوی عشق ميده؟بوی بوسه های دزدانه؟بوی قرارهای یواشکی؟بوی نرسيدن ..بوی حسرت های همیشگی ..؟بوی سرفه های پیر يه وجب جايی که طلايی ترين جای دنياست؟....

يه مرده شور!

يه مرده شور!

ن

سرشار از احساس هستین اما چرا ........

خیبر باردل

خیلی زیبا و دلنواز توصیف کردین امیدوارم دلتون اونجا نمونده باشه.مگه میشه؟من که ندیده دلم اونجاست.

nemat baqeri

your descriptions are so beautiful that i don't think one reads it, and doesn't enjoy ...