زندگی <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

طنابی است بر گردن بعضی ...

یک ربع به چهار صبح  پاریس مانده است  و با این که دیگر رمقی برای ادامه مطالعه در من باقی نمانده، اما هنوز خواب  سراغی از چشمانم نگرفته است .  کلافه ام .  از کلافگی به تلویزیون پناه می برم .  که یک باره چشمانم  به تصاویر آشنایی می افتد. سعید حنایی

شبکه سه تلویزیون داشت  گزارشی از ماجرای این شخص، ارائه می کرد و دیدن آن برای افراد زیر 12 سال ممنوع بود ولی نفهمیدم که  در این وقت سحر کدام بزرگ سالی بیداربود که کودکش نیز بیدار باشد و دست اندرکاران تلویزیون هم نگران بد آموزی این فیلم برای آنها باشند! دیگر این که در بیشتر  صحنه های این فیلم،  کودکانی خردسال در و همسایه سعید حنایی نشان داده می شد که با زبان بچه گانه  برخی مکان های جنایت را چنان شرح می دادند که مو در تن من سیخ می شد و از خود می پرسیدم که چطور کمک گرفتن از این کودکان معصوم، برای تهیه کنندگان فیلم  نگران کننده نبوده و نیست  اما دیدن این صحنه ها برای کودکان  فرانسوی  از امور ممنوعه است ؟!

به هر حال  این فیلم دو سال پیش یعنی در2002  تهیه شده بود که این را در پایان، از تیتراژ آن فهمیدم و این که چرا حالا به نمایش گذاشته شده  خود سئوالی بود که جوابش نیز در درون آن به چشم می خورد؛ ستم های روا داشته شده بر زن ایرانی  ودر یک کلام  تخریب چهره خود  ایران، به خصوص این که این روزها ماجرای  زهرا کاظمی عکاس ایرانی کانادایی است نقل هرمحفل رسانه ای و غیر رسانه ای است و....

فیلم مذکور سراسر سیاه بود . نه این که  تمام زنان مصاحبه شونده  چادرسیاه به سر داشتن و یا تمام شهر به مناسبت محرم  سیاه پوش بود، بلکه  هر کلمه ای که ار زبان  توضیح دهنده فیلم بیرون می آمد  تخم یاس و ناامیدی بود، که بر جان هر بیننده و شنونده افشانده می شد....اما با این حال من تا آخر آن را با بی میلی تحمل کردم. تا این که  در ساعت 6:45  خواب نیز میهمان چشمانم شد، هنوز در خانه چشمانم را نبسته بودم که صحنه های جسدهای خفه شده  مقتولان و لبخند رضایت مندانه حنایی دربرابر چوبه دار و حرف های تاثر انگیز پسر 10ـ11 ساله او، مرا به یاد شعری از فروغ  انداخت که در تولدی دیگر می گوید:

...

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله رخوتناک دو

هماغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

وبه  یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید « صبح به خیر»

 

21 ژوئیه 2004 ــ اسدی  ساعت 7:15

 

 

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
ali

سلام بالاخره از رخوت و سستی بيرون آمدی، مي گفتم شايد این روزها هوای پاريس آفتابی نيست يا اینکه خورشيد تصميم گرفته عمود بتابد تا سايه ای از ايفل برای وبلاگ تو باقی نگذارد ! امشب با خواندن مطلبت متوجه شدم در پاريس سايه های تاريک خيلی خوب مشتری پيدا ميکنند من هم در عجبم که چرا این تاريکی ها در نزد اینها آنقدر خريدار دارد که 5 صبح هم برای عرضه آن دير نيست. راستی ما هم چه خوب هوای تعادل عرضه و تقاضا را داريم.

Mahmoud Dehgani

جناب اسدی بزرگوار سلام و سپاس از پيشنهاد جنابعالی. عرض شود شايد روزی مفصل تر از اين بصورت کتابی انتشار يابد. دوم همينطور که ملاحظه می فرمائيد بدليل کمبود وقت کم نويسی را بهتر از هيچ ننويسی برگزيده ام. کوچک بودن کلمات هم مربوط به محدود بودن صفحه است ولی سعی خواهم کرد ترتيب بهتری بدهم. از شما سپاسگزارم و در برابر حسن نيت شما سر تعظيم فرود می آورم. با ارادت و اخلاص محموددهقانی

ابراهیم نظری

استاد سلام! چندین بار ،آمدم تا خوشه ای از خرمن بردارم. ولی مباسفانه به اقیانوس برخوردم. امیدوارم اگر کسالتی نداشته نباشید. موفق باشید!