رشک به اشک<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

سلامی به پاکی اشکی  که از چشمه احساس و عشق می جوشد

  می دانم ! نیک هم  می دانم! که  سلامی  به  این شکل، نیش   تعجب بر لبانت فرو خواهد کرد و تخم حیرت در چشمانت   خواهد کاشت  واگر نخواهی و یا نتوانی  از من دلیل چنین سلامی را بپرسی،   بدون شک،  با  طناب   کنجکاوی ، سطل پرسش،  به چاه پاسخ ،  خواهی انداخت .

دیشب در حالی که به عادت همیشگی مشغول مطالعه بودم در ساعت 23:10  برای فرار از خستگی به کانال های تلویزیون پناه بردم.  که  پس از گشت و گذار مختصر در انها بالاخره در پای شبکه اول میخ تماشا  کوبیدم. جذابیت ان نه به خاطر جذبه دو مجری مرد  نه چندان زیبای آن بود ،  بل آن چه که ذهن  مرا حداقل  مثل ذهن  حضار حاضر در استودیو با ریسمان  جادو می بست، سنگ  محبتی  بود که بر سر هر بیننده ای  فرود می امد و برق  مودتی بود که به دریای وجود آدمی افکنده می شد و هر گونه  کینه و نفرت را در آن  می خشکاند .

من نه یک دل،  بل هزاران دل شیفته این برنامه ام،  که هر سه شنبه شب ها،  در چنین ساعتی برای کسانی بخش می شود که به عللی،  رشته مهر و موددت  قیچی کرده  و برای همیشه پنجره های  دل را بر  نسیم آشتی  بسته اند.

 و... اما ،

اما یکباره  دست مهربانی و آشتی از آستین سرنوشت بیرون می آید  و با یاری گردانندگان این شبکه ،   دو  عاطفه گریخته از هم ،  دوباره در شبکه عطوفت و عشق به دام می افتند ...

آری به دام می افتند ،  چون که هیچکدام از آنها  تا لحظه در اغوش کشیدن همدیگر، کوچکترین  اطلاعی  از یک دیگر ندارند!

و با این که در بیداری و هشیاری تمام، کینه ها را زیر بوسه ها دفن می کنند، هنوز در باورشان نمی گنجد: بیداری ...

در چنین لحظاتی اشک دان  بشر می ترکد و جویباری از هیجان و عشق بر گونه هایش  جاری می شود وبه پای صنوبر پیوند می ریزد تا  ریشه های پیوستگی از آن  بنوشند وبنوشند .... تا دوباره  سبز شوند و قد کشند   و در سایه خود به  دل شکستگان آرامش بخشند.

آدمی  با دیدن چنین صحنه ایی،  رشک به اشک می برد و من  هزاران بار از خود می پرسم آیا روزی می توان  چنین  اشک هایی را در چشمان غمزده مردم  سرزمین ام دید ؟

چه شیرین و گواراست  شوری  اشک های  شوق دیدار،  برای  دل های خونین 

چه زیباست دیدن لحظات تولد دوباره دو دل مرده و چه نیکوست سبز کردن  دوباره دو ساقه خشکیده و طراوت  بخشیدن دوباره برگ های پژمرده دو گل ...

 با این حال،  پس  می توان،  با« اشک» سلامی کرد و به اشک سوگند خورد ،  به ویژه  اگر آن از چشمان خیره  به در مانده  پیر زنی  بتراود ویا  از دیدگان دو دل داده دلشکسته، سیلاب گونه جاری شود  ویا  داغ مادری را بر گونه های زرد اش بغلتاند و یا یخ  محبت را در  دل کودکی،  آب کند و از چشمان مضطرب اش بیرون بریزد ...

  اسدی_ پاریس

 مه 200410

   صبح ( نیمه شب)   2:10   ساعت

 

 

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
احمد

متن شاعرانه جالبی در سایه برج ایفل نوشته اید. سلام ما را به فرانسه برسانید !

محمد مهدی فرج اللهی

وای عباس جان! چقدر حرفه اي مينويسي! آقا من از اين به بعد هر روز وبلاگت رو ميبينم. ارادتمند. محمد.

علی

عباس عزيز لغزش زيبای قلمت حاکی از جاری شدن احساسی پاک و نيتی انسانی از درونی شیدایی است با آرزوی موفقيت