نفسم را بگیر<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خنده ام را هرگز!

 ازرستوران دانشگاه  که بیرون زدم، کسی صدایم زد؛  عبس!  عبس ! ...  

سربر گرداندم. خودش  بود.  تنها  همکلاسی مسلمان مراکشی الاصل و فرانسوی.  پس از سلام  و جواب سلام گفت،  که آمده است تا مثل من  نتیجه تحقیق اش را به  دانشگاه  تحویل دهد. در حالی که  پله های طبقه سوم را به سمت  دفتر گروه بالا می رفتیم  از کار و بارش پرسیدم ، که با خوشحالی  گفت  تلویزیون فرانسه  او را برای گویندگی پذیرفته است.  گفتن تبریکات،  از واجبات بود.  آن هم از صمیمم دل .  چرا که  ماهها  بلاتکلیفی،   چون خوره به جانش افتاده بود .  هنوز چندقدمی به دفتر گروه باقی مانده بود، از وضعیت امتحان پایان ترم پرسیدم، که  سری تکان داد و پی در پی تکرارکرد: بسیار بد ! بسیار بد !

 به شوخی گفتم  بیست که بد نیست !

 خنده اش گرفت  و بلند گفت نه ! بیست نه ! خیلی بد! ...

ـــ  حتما هیجده !

ـــ  نه !  نه ! خیلی بد !

ـــ خوب شانزده !

ــ  نه باز هم  خیلی بد!

....

 اگر چه  عمدا با  گفتن  اعداد  می خواستم نمره را از زبان خودش بشنوم،  اما امتناع می کرد.   نمی دانم چرا ؟!  در حالی که  نمی دانست  هفته پیش که برای دیدن نمره خودم  به دفتر گروه  رفته بودم  به طور اتفاقی،  نمره همه بچه ها را دید زده بودم،

به هر حال ، هر کاری کردم   نخواست و نخواست تا بگوید که ... شده است . تا این که  در برابر سماجت هایم   گفت : سنم را بپرس اما نمره ام را هرگز!

  با تعجب پرسیدم  خانم ها  و  سن ایشان ؟!

 خندید و با آن  شیطنت  خاص خود گفت :

ــ :   1977

من نیز کاملترش کردم ؛  البته متاهل دارای یک بچه پسر.

... هنوزلبخند از  لبان « لینا »  پاک نشده بود ، که  ازاو   خدا حافظی کردم . در حالی که   پله ها را پایین می آمدم،  مصرعی  در ذهنم  این گونه  غوطه می خورد ؛

نفسم را بگیر خنده ام را هرگز!

 

اسدی ــ 27 سپتامبر 2004 ــ غروب تمام ابری  پاریس

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
احمد ولایتی

خوب بود خسته نباشید.

سارا علايی

سلام استاد خسته نباشيد شعرتون فوق العاده قشنگ بود واقعا براوووووووووووووووو

خیبر باردل

نمره ی خودتونو نگفتین؟20؟راستی شما هم متاهل بودین؟