<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 در جستجوی یک نشانی ...

هرگاه   و هر جا که  روزنامه  « لوپاریزین »  را می بینم خاطره ای در من زنده می شود و آن به آخر ژوئیه امسال  برمی گردد،  زمانی که از سوی دانشگاه به من مانند دیگر همکلاسی هایم ،  ایمیل زدند که  آخرین جلسه درس ، در مکانی ، خارج از دانشگاه  بر گزار خواهد شد .  این مکان  که     « مرکز علوم انسانی  پاریس شمالی  »  نام دارد، از دانشگاه محل تحصیل من  تا آنجا  4 ایستگاه  قطار بیرون شهری   فاصله دارد .  مکانی جدید <?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" /><?xml:namespace prefix = w ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:word" />التاسیس با ساختمان های  بزرگ  اداری ،  که کمتر مسکونی   است ،  به طوری که  سرظهر با  بچه ها کلاس ، برای یافتن  یک ساندویچ فروشی کلی  محل را گشتیم و عاقبت نیز گرسنه به  سر کلاس باز گشتیم.

به هر حال  روز موعد مقرر من به تنهایی به محل دعوت شده رفتم  با این که 1 ساعت زودتر حرکت کرده بودم  اما با 1 ساعت  تاخیر به  محل مورد نظر رسیدم . چون که   آدرس محل مورد نظر را هر چه می  گشتم  نمی یافتم و  کسی هم   نبود تا از او بپرسم.  بنابراین  زمان را از دست در می رفت  .   تا این که پس از کلی گشتن ،  به ساختمان سنگ نمای  بزرگی برخوردم  ،  فکر کردم  محل مورد نظر آنجاست و چون در ورودی آن باز بود سریع  سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه پنجم را زدم  اما  تا در آسانسور باز شد، چشمم به تابلوی بزرگی افتاد که روی آن نوشته شده بود ؛  « لو پاریزین » .

با دیدن این  تابلو  در یک  تعارض دوگانه روحی قرار گرفته بودم  . از یک طرف دلشوره   تاخیر رسیدن به محل  دعوت شده را داشتم  و از سوی دیگر کنجکاوی بازدید از این  روزنامه  مشهور مرا رها نمی کرد، تا این که  نگهبان دم در  به دادم رسید و  محل را نشانم داد ، که درست چسبیده به این ساختمان بود .   در حالی که  منتظر آسانسور بودم  یکی از خبرنگاران  این روزنامه نیز داشت بیرون می رفت  که من در فاصله  پایین آمدن  آسانسور با او آشنا شدم و به همدیگر شماره تلفن و آدرس ایمیل دادیم و قرار شد  تا یک روز به اتفاق او  از تحریریه  این روزنامه،  بازدید کامل  کنم   ، که چندی بعد این امر انجام گرفت ،  که  در فرصت دیگر  خواهم نوشت.   به هر حال  زمانی  به محل مورد نظر رسیدم که  دیگر صندلی خالی برایم وجود نداشت  و در نتیجه تا آخر جلسه  سر پا ایستادم  و...     

 با همه  این اوصاف ،  پریروز که  برای خرید روزنامه به روزنامه فروشی محل رفتم برخلاف همیشه فروشنده بابت   روزنامه « لو پاریزین »  از من پولی نگرفت . ابتدا فکر کردم که اشتباهی صورت گرفته  تا خواستم  به فروشنده بگویم  ، گویا  او از تعجب من موضوع را فهمیده بود ،  که با لبخندی و اشاره ای  فهماند ، اشتباهی در میان نیست ،  چون که این روزنامه روز 22 اوت شصتمین سال  تاسیس خود را جشن گرفته بود  و به این  مناسبت  علاوه بر این که تعداد صفحات  خود را از 16 صفحه به  32  صفحه افزایش داده بود  بلکه  همراه  روزنامه  یک دی وی دی  رایگان  نیز درباره  آزادی پاریس در جنگ  جهانی دوم  را به خریداران خود هدیه می کرد ، که نصیب من نیز  شده بود.  در حالی  در بین راه روزنامه را تورق می کردم عکس سر در آن ، مرا به یاد این خاطره و  آن دوست روزنامه نگارم  انداخت که با لبخند  کم رنگ خود   می گفت  : « روزنامه نگاری یعنی جستجو کردن ،  آن هم جستجوی  خستگی ناپذیر  »   ...

عباس اسدی ــ پاریس ــ 26 اوت 2004 ــ ساعت 2:35 نیمه شب    

 

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
احمد خلیلی

بالاخره یک سری به وبلاگ زدی مدتها بود منتظر بودیم و دلشوره داشتیم که نکند اتفاقی افتاده است.از این که در سر وبلاگت هستی خوشحالیم. موفق باشی!

محمد

مرسی عباس جان. ولی خوبه همش از بدی های اونجا نگی. دنیا را سیاه نبین. تو که اونجا هستی دیگه چرا دنبال قصه های دنیایی؟ قربانت. محمد مهدی ...

محمد رضا نيستاني

سلام اسدی عزيز ، اميدوارم همواره همچون « روزنامه نگاري » پوينده ماني.به قول مولاي روم زندگي بي جستجو ، افسردگي است.

maryam

اسدی عزيز ، دوست داريم بيشتر از شما مطلب بخونيم