پاریس ؛
شهرِ چراغ هاى زراندودِ خاطره
متنی را که می خوانید از خیلی وقت پیش نوشته بود ولی در ارائه آن تردید ها داشتم چرا که نمی خواستم درقالب شعر باشد اما چون ثبت لحظاتی بود که در مسیر دانشگاهم یاداشت کرده بودم حیفم آمد که آن را به همان گونه ارائه ندهم . به خصوص این که، امروز داشتم به دنبال شعری می گشتم تا حسن ختام مطلبی باشد که درباره بزرگداشت استاد عزیزم آقای دکتر کاظم معتمد نژاد پدر بنیانگذار ارتباطات نوین در ایران، نوشته ام که هفت دی ماه ( یک هفته دیگر ) در دانشکده علوم ارتباطات علامه طباطبایی برگذار خواهد شد، در میان انواع و اقسام اشعار به شعری برخوردم که زنده یاد نادر نادرپور در وصف پاریس سروده است . احساس کردم اگر این دو مطلب درکنار هم بیاید تصویری جالبی از پاریس باشد . اگر چه نگاه نادر پور بسیار عمیق و پخته است . بنابراین آنچه که در زیر می آید شما را بر بال خیال و واقعیت می نشاند تا نقشه کامل پاریس را در ذهن خود بخوانید و با عصای تخیل در کوچه و پسکوچه های آن قدم بزنید .
که بود؟ چه بود ؟ نگاهم را ربود
فکرم را به جای دیگر برد
آیا
آن کارگر هندی بود؟! که می رفت
از داربست بالا
یا آن زن میانسال مقتعه به سر
که نشسته بود بر پله های مترو،
گرفته بود ، لیوان خالی پلاستیکی ، به سوی عابران
یا آن سیاه پوست شاپو به سر
پوشیده بود لباس دراز، که می کشید بر زمین
و عجق وجق راه می رفت
یا
آن پلیسی که
ایستاده مشغول مطالعه
کتاب قطوری بود ؟!
که بود؟ چه بود ؟ نگاهم را ربود
فکرم را به جای دیگر برد
آیا
آن زن جوان بود ؟! که
بچه اش را با کالسکه داخل مترو می کشاند
یا
آن مردی که که جایش را
به خانمی داد، که شکم برآمده ای داشت
یا
آن جوانی که لبخند ، به سوغاتی می آورد
با چمدان های پر، از فرودگاه « اورلی »
یا
آن جوانی که موهای دم اردکی داشت
وسخت در جدول « 20 دقیقه » افتاده بود
که یادش رفت تا در « اُپرا » پیاده شود
و در ایستگاه بعد، با عجله جمعیت را شکافت و پرید پایین
یا
آن پیرمردی که سفیدی چشمانش به رنگ می ، بود
و به سقف مترو می نگرست و اختیار سرش را نداشت
که بود؟ چه بود ؟ نگاهم را ربود
فکرم را به جای دیگر برد
آیا
آن زنی بود ؟! که
لوازم آرایشی از کیف درآورد
و بی هیچ شرمی از اطرافیان
سخت آراست خود را، اما
با لرزش مترو نوک مداد
برچشمش خلید
یا آن « مادموازل » بود، که
ساندویچ گاز می زد و
می خواند « لیبراسیون » را
یا
آن مردی که روی پله برقی دست در گردن
دختری انداخته بود و بذل بوسه می کرد
و دخترک با زولفانش صورت مرا جارو می کرد
وبا تارموهایش ، بر چشمانم تازیانه می زد
بی آن که بداند
که بود؟ چه بود ؟ نگاهم را ربود
فکرم را به جای دیگر برد
آیا
آن مرد کامرونی بود
همان فتوکپی کن دانشگاه که برایم
می تکاند دست ، که یعنی :
به خاطر کپی ها و پول هایش مخلصیم !
یا
ان مرد سیه چرده
که با دستمال تمیز، می داد
شیشه پنجره های کتابخانه را جلا
یا
آن صف دراز ناهار خوری
که جای سوزن انداختن نبود
یا
آن دختر هندی مهربان رستوران
تا مرا دید
سریع به همکارش گفت
خوک نه ، گوشت نه
فقط برنج و سوپ آلو
که بود؟ چه بود ؟ نگاهم را ربود
فکرم را به جای دیگر برد
این هم شعر نادرپور:
پاریس و تائیس ( 1 )
شهرى كه از فراز چو در او نظر كنى:
مردابِ راكدى است كه بعد از سقوطِ سنگ
امواج او چو دايره هايى مكرّر است.
شهرى كه خوابِ نيمه شبانش به ناگهان
از لرزه هاى دمبدم آشفته مى شود،
گويى: قطارِ زلزله اش را يگانه راه
در زيرِ بستر است.
شهرى كه سنگفرشِ كهنسالِ كوچه هاش
از آبروى ريخته سائلانِ روز،
و زبوسه هاى گمشده عاشقانِ شب،
يا از رسوبِ مستىِ ميخوارگان، تَر است.
شهرى كه فضله هاى سگانِ گرانبهاش
بازيچه هاى پنجه پاكِ كبوتر است.
آرى، به شهرِ غربتِ خود بازگشته ام:
شهرِ قديمِ عشق،
شهرِ چراغ هاى زراندودِ خاطره ـ
در كوچه هاى تيره تنهايى.
شهرِ غروب هاى غم انگيزِ نيلگون،
شهرِ سپيده هاى گُناه آلود،
شهرِ شرابِ سرخ در آغازِ صبحگاه.
شهرِ گذشته ها،
شهرِ عظيمِ حافظه تاريخ،
شهرِ كتيبه هاى گرانسنگِ يادگار.
شهرِ چهار فصل:
شهرِ خزان و كودكى و پيرى و بهار.
شهرِ هزار پُل:
پُل هاى سستِ قوسِ قزح بر فرازِ ابر،
پُل هاى طاقِ نُصرت، در زيرِ كهكشان.
شهرِ درخت هاى بلندِ هميشه سبز،
ميعادگاهِ پيكره ها و پرندگان.
شهرى كه گاهگاه در آيينه هاى او:
خورشيد، تخمِ مُرغِ درشتِ شكسته اى است
بر سينىِ فلزّىِ چركينِ آسمان.
شهرى كه برجِ قامتِ او، پاى خويش را
بر پشت پير مى نهد و بر سر جوان،
امّا، نگاهِ صاعقه وارش را
همراه واژه هاى سبكبال مى كند،
تا بگذرند از شب تاريكِ بيكران.
شهرى كه نوجوانىِ من در خزان او
چون برگِ مُرده، يكسره بر باد رفته است.
شهرى كه نوجوانىِ او در خيالِ من
چون خواب هاى كودكى از ياد رفته است.
اين شهر سالخورد،
مانندِ من، ز بيمِ ملامتگرانِ خويش
ويرانه هاى باطنِ خود را نهفته است.
ما هر دو، كاخ هاى نگون بختِ سلطنت،
آيينه دارِ مشعلِ سوزانِ حادثات،
در بامدادِ مستىِ تاريخيم:
در ما، خيال و خاطره، آتش گرفته است. (2 )
1. 2 ــ بنا به روايت افسانه وار يكى از مورّخان، «تائيس» (رقاصه يونانى كه همراه سپاهيانِ «اسكندر» به ايران آمده بود) در بامداد يك شبِ مستى، شهريار مقدونى را برانگيخت تا انتقام آتش زدن معبدى را در شهر «آتن» (به هنگام حمله «خشايارشا») از ايرانيان بگيرد و «تخت جمشيد» را طعمه حريق كند: «اسكندر»، مشعلى سوزان به «تائيس» داد و او را بر سرِ دست گرفت تا آتش سوزى را از پرده هاى كاخِ سلطنتى «پِرسه پوليس» بياغازَد... و، آن زن، چنين كرد.
اسدی ــ 20 دسامبر 2004 ــ پاریس