.: خانه .:. بايگاني .:. ايميل :.

در سايه ايفل

 

.:   :.

شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٥

 
 

قوانین عجیب و غریب در جهان

 

خبرنگار روزنامه «ایل جورنا»ی ایتالیا در سفری به دنیای  قوانین عجیب و غریب جهان، قوانین موجود را دستچین کرده است.  به لحاظ  جالب  بودن موضوع، کل مطلب را در این  جا آوردم. او  می نویسد:

تصویب قوانین غیرمنطقی ربطی به دمکراسی و  مردم سالاری ندارد، زیرا حماقت انسان را نمی توان در مرزهای جغرافیایی محدود ساخت. از ایران تا امریکا، از بریتانا تا سوآزیلند در آفریقا، درهرکشور، قانونگذاران قوانینی را به تصویب رسانده اند که  با  عقل سالم در تناقض است.

  اولین کشور آمریکا است؛ شاید هیچ کشوری به اندازه آمریکا قوانین عجیب و غریب و غیرمعقول به تصویب نرسانده باشد . مثلا  قانونی در ایالت نیویورک وجود دارد که  گردش در خیابان ها با بستنی در جیب را ممنوع اعلام کرده و یا قانون دیگری که در کالیفرنیا از آفتاب به عنوان اموال عمومی نام می برد. عجیب ترین قانون در شهر چیکو به تصویب رسیده که بر مبنای آن داشتن بمب هیدروژن آزاد است ولی استفاده از آن 500 دلار جریمه دارد.

 در مراکش که یکی  از مهمترین کشورهای تولید کننده مصرف کننده حشیش در آفریقاست مجازات های سختی برای  کسانی که مواد استفاده می  کنند به تصویب رسیده است. برمبنای  یکی از این قوانین ، اگر در محل کار و یا  در  مدرسه ای مواد مخدر یافت شود، و صاحب آن شناسایی نشود، کلیه  کسانی  که در آن محل کار کرده و یا تحصیل می  کنند محکوم خواهند شد.

 در استرالیا  بر پایه قانونی  که در  1999 میلادی به تصویب رسیده،  برای تعویض لامپ سوخته باید به افرادی که دارای جواز ویژه برای انجام کارهای  الکتریکی هستند مراجعه کرد. کسانی  که اقدام به تعویض لامپ منزلشان بکنند ده دلار  جریمه می شوند.

در  کشور پادشاهی سوازیلند در آفریقا، پادشاه «میسواتی سوم» که  تعداد همسرانش گویا از 30 تجاوز می کند، در سال 1982 میلادی دستوری صادر کرد که برمبنای  آن زنان حق پوشیدن شلوار را ندارند. زنانی که با شلوار در خیابان ظاهر  شوند، توسط نظامیان لخت می شوند تا باعث عبرت دیگران شوند. میسواتی سوم معتقد است زنان شلوار پوش  یکی  از عوامل نا به سامانی در جوامع هستند.

در  «تونگو» از سال 2001 میلادی  شهروندانی  که بیش از یکصد  کیلو وزن داشته باشند مجبور به پرداخت جریمه ای  برابر با  50  یورو هستند پادشاه تونگو  به تازگی وزن خود را از 201 به 130   کیلو کاهش  داده است.

در  کانادا کسانی در هنگام ریزش باران، سرگرم آب دادن به حیاط   منزل باشند  500 دلار جریمه می شوند.

دربریتانیا  از سال 1985 میلادی در روزهای  تعطیلات آخر  هفته نمی توان آب تونیک  خرید . این  قانون برا ی جلوگیری از  مصرف  بیش از حد نوشابه الکلی به تصویب رسیده است. ولیکن  فروش جین الکلی آزاد است و  تنها آب تونیک غیر الکلی  به فروش نمی رسد .

در  فنلاند اگر سوار تاکسی شوید و راننده در هنگام رانندگی رادیو را روشن نگهدارد می توانید کرایه را پرداخت نکنید

عباس اسدی،  19 اوت 2006 ،  پاریس

 
 

abbas توسط :.

 

.:   :.

پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥

 
 

پرده غمناک

 همچنان آویزان است!

چند پیش  نامه های  علامه  محمد قزوینی به سید حسن تقی  زاده  دستم افتاد  و خواندم.  درهر سطری  از نامه،  صدق و صفا  و عشق و عواطف  انسانی  موج می  زد. سراسر این نامه  ها  گویای صداقت و سادگی  و درست کرداری نویسنده آنهاست. از خلال  سطور، که گاه طنز های  ظریف  و لطیف   در آنها نهفته  است  و حتی  بوسیله کلماتی  از آن سطور، مردی «شناختنی» را می شناسیم.

 قزوینی دانشمند برجسته تاریخ ادبیات، که در 1903 یعنی  یک قرن پیش به پاریس  آمد و به تحقیق  و  تجسس علمی پرداخت، اما پس از بروز جنگ جهانی  اول به برلین رفت و در آنجا به اتفاق  تقی زاده مجله  کاوه را  منتشر  کردند.  ولی وی پس از چهار و نیم سال ، دوباره به پاریس بازگشت با این حال  دوستی این دو  تا آخر  عمر پایدارماند.

  قزوینی ، در یکی  از نامه های خود،  از این که ثروت  همچنان بر علم پیشی می  گیرد گله می کند  و می  نویسد: «خدا  لعنت  کند اوضاع  اقتصادی را که از  خلقت آدم  و حوا تا کنون و تا کی؟ ــ  خدا  می داند ــ  همیشه  غالب  و حاکم بر اوضاع  علمی و ادبی بوده است  و در  هیچ  مملکتی از  ممالک دنیا، نه در قدیم  نه در  جدید، نه در تاریخ  نه در  قصه،  نه  در افسانه دیده  و شنیده  نشده است  که امتیاز  انسان از  حیث اوضاع  صوری مادی فقط به  فضل  و  علم و ادب باشد، یعنی  هر که عالم تر است  متمول تر و ثروتمند تر باشد. همیشه  علم  مغلوب  مال  بوده  است. لعنت خدا بر چنین  اوضاعی  و لعنت خدا بر کسی  که روز اول درهم  و دینار را  سکه زد.»

او سپس  در  نامه  دیگری، از گرانی  خرج و خوراک  و  پوشاک ومسکن در  پاریس  شدیدا  شکوه  می کند  و  پرداخت ماهی  دو هزار  500 فرانک  بورس  تحصیلی  دولت ایران را  ناکافی می  داند. تا این که  در 2  ژوئیه 1928 تقی زاده به او مژده می  دهد که  «کمیسیون مالیه  مجلس» در صدد  است بورس تحصیلی  او را به  600 تومان در  سال   افزایش  دهد.

 قزوینی با شنیدن این خبر، بلافاصله نامه ای  تشکر آمیز  به تقی زاده می نویسد و در آن وضعیت  زندگی  دانشجویی  در  پاریس را به طور دقیق  تشریح می  کند.  حدود 78 سال،  که  از  نگارش این نامه می گذرد، انگار همین امروز  نوشته شده است، چرا که وضعیت کنونی زندگی  دانشجویان ایرانی  خارج از  کشور  حداقل  در فرانسه  بسان زمان مخبرالسلطنه  است. حال  اگر باور ندارید  بخشی  از  نامه را بخوانید:

« در این سال های  اخیر تصور نمی توانید بفرمائید به چه درجه ای مخارج  زندگی در پاریس گران شده است.  دیگر اصلا و ابدا این پول های معمولی  ( مثلا  دو هزار و پانصد فرانک  برای  یک خانواده سه نفری مثل  بنده  که میزان متوسط پولی است که دولت به بنده می رساند ) دیگر  کفایت نمی  کند. یعنی  کفایت می کند  ولی  با سختی و صعوبت فوق العاده و صرف  وقت زیاد در خرید  اجناس و اشیاء از  جاهایی که  در آن جا ها  شاید چند شاهی ارازانتر باشد. ولی  در عوض وقت گرانبها که عوض  ندارد  صرف می شود و مشغولیت و دغدغه دائمی  خاطر به حساب پول  و جمع و ضرب  و تفریق و تقسیم  که  مبادا تا آخر  ماه ده فرانک  کم بیاید یا خرج زیاد بیاید.

و  اگر علاوه کنید بر این مخارج یومیه، مخارج فوق العاده خانه  و اثاثیه و نحوذلک را که  در این دو سال اخیر برای مخلص پیش آمده است  و هنوز پشتم  زیر سنگینی  قروض هنگفتی که ناشی از آن  مخارج فوق العاده است خم است، آن  وقت خواهید دانست که این  اقدام مجلس اگر خدا بخواهد و صورت فعلی  پیدا  کند  و قطعی و نهایی گردد چقدر به موقع بوده است.

حالا  باید امیدوار  بود که اگر این کار انجام  گرفتنی باشد به مضمون «خیر الخیر ماکان عاجله» در حیات این جانب صورت بگیرد نه پس از  چند  سال دیگر که شاید بنده مرده  باشم  و از قبیل داروی نوش  برای سهراب باشد.

پارسال به خاطر  دیر رسیدن پول نزدیک بود تمام تار  و پود عمر و کار و خانواده و جمیع زندگی بنده  از  هم بگسلد. چه  9 ماه تمام  نجومی از تهران برای  بنده مطلقا و اصلا دیناری نرسیده و تصور بفرمائید حال  کسی را مثل بنده  مسن و صاحب  یک زن و یک بچه و در دیار  غربت  که هیچ کس  را نمی شناسم و ذخیره ای  بوجه  من الوجوه در هیچ جای دنیا  ندارم  حتی  ذخیره اثاثیه  یا ظروف فلزی  گران و نحو ذلک  که انسان در مواقع  احتیاج  بتواند  بفروشد یا گرو  بگذارد...  مقصودم  از  همین قدر هم که گوشه  ای از این پرده  غمناک  برای  سرکار برداشتم این بود که بدانید اگر پیشنهاد سرکار  صورت بگیرد فی الواقع  از قبیل ابری  که در بیابان بر تشنه ای  ببارد خواهد بود  و این خیال سرکار که  مجلس را بر این کار خیر  ترغیب کرده اید  الهام ربانی بوده است.»

این روزها که مصادف  با صدمین سالگرد  مشروطیت  است، نامه های  قزوینی به قول عرفا وقت  ما را خوش  کرد  خداوند همیشه  روح او را خوش  و  خرم کناد.

عباس اسدی ،  10 اوت 2006 ،  ساعت یک نیمه شب پاریس

 

 
 

abbas توسط :.

 

.:   :.

پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٤

 
 

اخلاقی که  کاریکاتور می شود

انتشار کاریکاتورهای موهن در چند  نشریه  اروپایی، مرا برآن داشت  تا

چند کلمه ای درباره اخلاق حرفه ای  روزنامه نگاری که  موضوع پایان نامه بنده، بوده  و هست،  سخن برانم.

روزنامه های  مذکور با  این  اقدام  خویش، دو اصل اخلاق  حرفه ای را نادیده گرفته و به  آن دهن کجی نموده اند. اصولی  که  در میثاق ها  و مقررات حرفه ای  بین المللی  روزنامه نگاری، برحفظ  آن و پایبندی بر آن  تاکید فراوانی شده است. یکی از این اصول «احترام به مقدسات و باورهای مردمی » است، که  نباید به  هر بهانه ای، مورد  توهین و اهانت روزنامه نگار قرار گیرد. دیگری « پرهيز از تحريك به جنگ و آشوب » است. در هر دو صورت روزنامه نگاران نمی توانند،  دست به انتشار مطالبي بزنند كه بر روابط بين‌الملل و بين‌الدول تأثير نامطلوب و سوء بگذارد.

بر اساس این اصول، انتشارهر گونه  مطالبی که می تواند بر كشوري، ملتي، حكومتي، رهبري، سياستمداري، گروهي ، سازماني و... خسارت  معنوی و یا  مادی به بار آورد، یا به آنها اتهامات بي‌اساس و توهين‌آميز وارد سازد و آتش خصم و كينه را بين ملتها و دولتها برافروزد و يا شعله‌ورتر كند. خلاف اخلاق حرفه‌اي روزنامه‌نگاري است.

بنابراين، انتشار هر نوع مطلبي كه به تضعيف روابط بين‌المللي، نفي صلح و آشتي، ترويج خشنونت و خون‌ريزي و تحريك جنگ و بلوا بينجامد, ممنوع و فاقد هرگونه توجيه اخلاقي و منطقي است.

روزنامه‌‌نگاران، به خصوص آنهايي كه در بخش‌هاي خارجي و بين‌المللي روزنامه‌ها ، فعاليت مي‌كنند، بايد در فعاليت خود احترام متقابل ملل و برقراري صلح و آشتي را بر هر امري مقدم بدارند. آنها نبايد با اخبار و اطلاعات جانبدارانه و انتقادهاي گزنده، تنش‌ بين‌المللي بوجود آورند و يا بر تنش‌ها بيافزايند. همچنين روزنامه‌نگاران مجاز نيستند ملتها را به قيام عليه دولت و حكومت خود ترغيب كنند. 

همين‌طور روزنامه‌نگاران در زمان بحران بايد از نوشته‌ها، تصاوير، الفاظ ، علائم و نشانه‌هايي كه ممكن است جنگ‌افروزانه و فتنه‌انگيز باشند اجتناب كنند و نبايد با گزارشها، تحليل‌ها و تفسيرهاي خود، در ميان رهبران حكومتي و يا شهروندان آنها هراس بي‌جهت ايجاد كنند.

اهميت موضوع پرهيز از تحريك به جنگ به اندازه‌اي است، كه در 22 نوامبر 1978 در بيستمين اجلاسيه كنفرانس عمومي يونسكو اعلاميه درباره « اصول بنيادي كاربرد وسايل ارتباط جمعي به منظور تحكيم صلح و تفاهم بين‌المللي، مبارزه عليه تبليغات جنگ‌طلبانه، نژاد پرستي و آپارتايد» تصويب شد. در اين اعلاميه به گردانندگان وسايل ارتباط جمعي به طور مؤكد توصيه شد كه از انتشار هر نوع مطلبي كه مي‌تواند به تفاهم بين‌المللي آسيب برساند خودداري ورزند.

در ماده يك قطعنامه (11) 110 مورخ 1947 مجمع عمومي سازمان ملل متحد نيز تمامي اشكال تبليغ كه باعث تحريك و يا تشويق تهديد نسبت به صلح يا نقض صلح يا تجاوز به آن مي‌شود محكوم شده است. همچنين در قطعنامه 73/33 مورخ 1978 مجمع فوق براي تضمين صلح و تفاهم متقابل و احترام به حسن همجواري و حاكميت و تماميت ارضي دولت‌ها و پرهيز از مداخله در امور داخلي كشورها از رسانه‌ها خواسته شده آرمان‌هاي صلح و تفاهم بين‌الملل را به مردم آموزش و تعليم دهند.

عباس اسدی ، پاریس،  8 فوریه  2006

 

 

 

 
 

abbas توسط :.

 

.:   :.

دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳

 
 

در

     شانزه‌ليزه،

                 آرزو ها

                           آزادند ...

 

این نوشته  درحالی  نوشته می شود  که اکثر  خوانندگان   در بستر  خواب  افتاده اند ، اما  من  زیر طاق  پیروزی  روی  نیمکت سنگی  سفید،  نشسته ام  و  بر ریزش تند باران می نگرم، که بر سراسر خیابان پهن شانزه  لیزه  هاشور می زند. رهگذران  دسته دسته  و گاهی  یکان  یکان  وارد  کافه ها می شوند،  تا با فنجانی های کوچک قهوه،  چانه های  خویش را برای  بحث های دراز، گرم  کنند و خواب را از پشت  شیشه ها  بیرون بیاندازند .

شانزه لیزه برای من، تنها نام یک خیابان معروف  نیست، که  ادکلن های مغازه هایش، روح  را شستشو می دهد و موهای طلایی زیبا رویان بر هر طلایی، تنه می زند وماه ، از سفیدی پوست مه پیکران چنان  خجل  می شود که در پشت  ابرهای  پاریس رخ پنهان می کند. 

شانزه لیزه برای من صدای تاریخ است،  من هرگاه که  از آنجا می گذارم ، صدای قدم های ظفرمندانه سربازان دوگل را از سنگ فرش هایش می شنوم ، شارل  دوگل را می بینم که عصا به دست ازماشین رو باز ، پایین  می پرد  و به سوی  جمعیت  غرق در هیجان،  دست می تکاند.

شانزه لیزه برای من ، بندر سیاست است که در آن جا سیاست بازان پیر و جوان،  لنگرمی اندازند تا حقه  و نیرنگ بفروشند  و  جاه  و  مقام  بخرند.  

 شانزلیزه برای من، کتابخانه سیار است ، چرا  که  در آن  هزاران  فکر و زبان  و  فرهنگ و  آداب و رسوم  را  در قامت  هزاران  رهگذار و گردشگر، می بینم و می خوانم و می اندیشم.

امشب  در شانزه لیزه ، اندیشه من با این شعر رنگ می گرفت ، شعری که  سراینده اش را نمی شناسم

 

شانزه‌ليزه

در جامه های خوشرنگ

سبکسرانه و خندان

بالا می رود، پائين می آيد

بالا می رود، پائين می آيد

***

شانزه‌‌ليزه

خودباوری شگفتی دارد

انگار می گويد:

ببين! ببين! چه بوی خوشی دارم!

بوی فرهنگ‌ام را می شنوي؟

 

هوای شانزه‌ليزه بايد

                          صدها بار

از پالايشگاهِ فلسفه

از پالونه‌ی شگفتِ هنر گذشته باشد؛

و جاروی مکنده‌ی پُرسش ها

 بيگمان بايد همه‌ی خدايانِ خودکامه

و همه‌ی پادشاهان و کشيشانِ خودسر را

به درون کشيده‌ باشد!

چرا که هوس، اينجا، لکنت زبان نمی گيرد!

و هوش و اندام زن همه جا شکفته است!

زنده باد شانزه‌ليزه!

زنده باد خدای روشن‌بين آزادي!

***

همه‌ي‌ زبان های گيتي،

خوشان خوشان، شانه به شانه‌ی هم

در شانزه‌ليزه قدم می زنند

و با زبان آرامش، با هم سخن می گويند

واژه های تازی سياه‌پوش‌اند

و فضای اينجا را سورئاليستی می کنند

و من هميشه از خود می پرسم که آيا روزی خواهد رسيد

که واژه های اين زنان، در پُرسشی جسور به پا خيزند؟

***

در شانزه‌ليزه، آرزو ها آزادند!

و خوش‌گذرانی آسوده است!

 

هدايت، هنوز...! بی آنکه خسته شود

در شانزه‌ليزه قدم می زند.

[ گریختگان وطن و دوستداران تن ] هم در جامه‌های نو

هر شب در شانزه‌ليزه قدم می زنند.

***

آه...من اگر بخواهم

 فرش بويناک و پُرشپشِ اين واژه ها را

به ياری پاريس خردمند

بر بام تاق پيروزي  بگسترانم

و آنرا از هيچِ ستبر عرفان

و از شاش زاهدان و صوفيان و رمّالان دوره گرد بشويم

چه کسی می تواند جلوی مرا بگيرد؟

 

من اگر بخواهم

سد شانزه‌ليزه زن سرمست و شاد را

برای هميشه در شعرم، به پايکوبی بخوانم

چه کسی می تواند جلوی مرا بگيرد؟

***

شانزه‌ليزه

در جامه های خوشرنگ

سبکسرانه و آرام

بالا می رود، پائين می آيد

و صدای پرسش هايی زخمي‌

از لا به لای خنده‌های مردم شنيده می شود.

 

 اسدی ــ  14 فوریه 2005 ــ پاریس

 

 
 

abbas توسط :.

 

.:   :.

جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳

 
 

آب

لرزه ای

در  واژه

 

 اگر امروز، « سو نامی » ،  نامی  ژاپنی ، برای  زلزله  9 ریشتری  در اعماق اقیانوس  آرام است ، اما برای من  بیش از همه،  آب لرزه ای در خود  این واژه است،   به این صورت  که  اگر،  « سو » را درمعنای  ترکی یعنی  آب بدانیم ، آن گاه  مفهوم « نا » و « می »  نیز از ناودان معنا فرو می ریزد و در جویبار خیال، این گونه جاری می شود: « نا» یعنی  « نابود »  و « می »  یعنی  « می کند ». 

اگر کمی هم  دقت بیشتری  به خرج دهیم حتی  خواهیم  دید که  « می  »  آخر  « سونامی»،  در  واقع  « یم » به  معنی  دریا بوده ، ولی  بر اثر  شدت  و فشار  « سو »،  واژگون و بر عکس  شده، چنان  که  همه  چیز بر اثر این  حادثه ، نیست و نابود  گردیده است.

  به طور کلی، سونامی در واقع  ،  « سو » ی است  که به هر « سو »  می زند و  همه چیز  و همه کس را می بلعد تا  « نامی » ــ مشهور ــ  شود  وبرای  ابد  در اذهان  « سو سو » زند .

 

14 ژانویه 2005 ــ پاریس

 
 

abbas توسط :.

 

.:   :.

دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳

 
 

کافه « قوستان »

دیدارگاه  دوستان

 عصرگاهان آخرین روز بهاری است .   صندلی های کافه دونبشه  « قوستان » بیرون چیده شده اند ، تا  مشتریان،  قهوه هایشان را با تماشای  درختان سرسبز و قد کشیده  بزرگترین پارک پاریس بنوشند . اما  کسی که در انتظار من است  در انتهای کافه،   در پرتو شمعی نشسته،  آرام و اندیشه کنان، که چشم دوخته بر  چراغ های  زر اندود خاطره ها .

تا مرا می بیند  از جا بلند می شود  و با نهایت   افتادگی  و فروتنی در آغوشم  می کشد ، عطر مهربانی بر دلم می افشاند و با هر کلامش  امیدی در آبگیر ساکن قلبم  می ریزد و پنجره صبح به رویم می گشاید .

 ساعاتی که در خدمت استاد هستم  مثل همیشه، هر سخنش دسته گلی است به مخاطبش، و آینه ای است از صداقتش ، به خصوص  وقتی که  پدرانه اندرزم می دهد،  مبادا،  افسون غرب،  چنگ در دلم اندارد و عشق وطن برباید  ویا  مبادا تیغ تنهایی و غربت ، طناب امیدم  ببرد....  

حالا  « قوستان » ،  برای من یاد آور یک داستان است،  داستان مردی دیرین در بوستان است،  که میوه اش  « عشق » است و « فردا » و « همیشه »

مبارک باد بزرگداشت مردی که باغ سرسبزاندیشه اش ، گشت وگذار و  تماشاگه  هر رهگذری است .

·        چه طالع نیکی ، نصیب بنده شده است،  تابستان امسال  شاهد بزرگداشت آقای پرفسورآرمان ماتلار دوست دیرین آقای  پرفسور معتمد نژاد و   استاد راهنمایی  تز دکتری خود بودم و امروز نیز به تماشای  بزرگداشت  استاد دیگرم نشسته ام   که  همانند دیگران  دانشجویان،  حق بالاتر از استادی  در گردن  ما دارد.  اگرچه این بار دور از جشن ایستاده ام ، اما ازنزدیک  تماشا گر  آن   هستم .

عباس اسدی ــ 26 دسامبر 2004  ـــ پاریس  ملبس به  جامه  کریسمس

 

 
 

abbas توسط :.

 

.:   :.

دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳

 
 

 پاریس ؛

  شهرِ چراغ هاى زراندودِ خاطره

 

متنی را که می خوانید  از خیلی وقت پیش نوشته بود  ولی در  ارائه آن  تردید ها داشتم  چرا که  نمی خواستم  درقالب شعر باشد  اما  چون  ثبت  لحظاتی بود  که در مسیر دانشگاهم یاداشت کرده بودم  حیفم آمد که آن را به همان گونه  ارائه ندهم . به خصوص  این که،  امروز  داشتم به دنبال شعری می گشتم  تا  حسن ختام مطلبی  باشد که   درباره   بزرگداشت استاد عزیزم  آقای دکتر کاظم  معتمد نژاد  پدر بنیانگذار ارتباطات  نوین در ایران،  نوشته ام  که  هفت دی  ماه ( یک هفته  دیگر )  در دانشکده   علوم ارتباطات علامه طباطبایی  برگذار خواهد شد،  در میان انواع  و اقسام  اشعار به شعری  برخوردم  که زنده یاد نادر نادرپور در وصف  پاریس  سروده است .  احساس کردم  اگر این دو مطلب درکنار هم بیاید  تصویری جالبی از  پاریس  باشد .  اگر چه نگاه نادر پور بسیار  عمیق و  پخته است .  بنابراین  آنچه که در زیر می آید  شما را بر بال  خیال و واقعیت  می  نشاند  تا   نقشه کامل   پاریس را در  ذهن  خود  بخوانید   و با عصای تخیل   در کوچه و پسکوچه های آن  قدم  بزنید .

 

که بود؟   چه بود ؟  نگاهم را ربود

فکرم را به جای دیگر برد

آیا

آن کارگر هندی بود؟!  که می رفت

از داربست بالا

یا آن زن میانسال  مقتعه به سر

که نشسته بود  بر پله های  مترو،

گرفته بود ، لیوان خالی پلاستیکی ، به  سوی عابران

یا آن سیاه پوست  شاپو به سر

پوشیده بود  لباس دراز،  که می کشید بر زمین

و عجق وجق راه  می رفت

یا

 آن  پلیسی که

ایستاده  مشغول مطالعه

کتاب قطوری بود ؟!

که بود؟   چه بود ؟  نگاهم را ربود

فکرم را به جای دیگر برد

آیا

آن زن جوان بود ؟!   که

بچه اش را  با کالسکه داخل مترو می کشاند

یا

آن مردی که  که جایش را 

به خانمی داد، که  شکم برآمده ای داشت

یا

 آن جوانی که  لبخند ،  به سوغاتی  می آورد

با چمدان های پر،  از فرودگاه « اورلی »

یا

آن  جوانی که  موهای دم اردکی داشت 

وسخت در جدول « 20 دقیقه »  افتاده بود

که یادش رفت تا  در  «  اُپرا » پیاده شود

و در ایستگاه بعد،  با عجله جمعیت را شکافت  و پرید پایین

یا

آن پیرمردی که سفیدی چشمانش  به رنگ   می ،  بود

و به سقف  مترو می نگرست و  اختیار سرش را نداشت

که بود؟   چه بود ؟  نگاهم را ربود

فکرم را به جای دیگر برد

آیا

آن زنی بود ؟!  که

لوازم  آرایشی از کیف درآورد

و بی هیچ شرمی  از اطرافیان

 سخت آراست خود را،  اما

با لرزش مترو  نوک مداد

برچشمش خلید

یا  آن  « مادموازل » بود،  که 

ساندویچ  گاز می زد  و

می خواند  « لیبراسیون » را

یا

آن مردی  که روی پله برقی  دست در گردن

دختری انداخته بود و  بذل بوسه می کرد

و دخترک  با زولفانش  صورت مرا  جارو می کرد 

وبا تارموهایش ،  بر چشمانم تازیانه می زد

بی آن که  بداند

که بود؟   چه بود ؟  نگاهم را ربود

فکرم را به جای دیگر برد

آیا

آن مرد  کامرونی بود

همان فتوکپی کن  دانشگاه  که برایم

می تکاند دست ، که یعنی :

به خاطر کپی ها  و پول هایش  مخلصیم !

 یا

ان مرد  سیه چرده 

که با دستمال تمیز، می داد

شیشه  پنجره های کتابخانه را  جلا

یا

آن  صف دراز ناهار خوری

که جای سوزن انداختن نبود

یا

 آن دختر هندی مهربان  رستوران 

تا مرا دید 

سریع  به همکارش گفت

خوک نه ،  گوشت  نه

فقط برنج  و  سوپ آلو

  که بود؟   چه بود ؟  نگاهم را ربود

فکرم را به جای دیگر برد

 

این هم  شعر نادرپور:

پاریس  و تائیس ( 1 )

 

شهرى كه از فراز چو در او نظر كنى:

مردابِ راكدى است كه بعد از سقوطِ سنگ

امواج او چو دايره هايى مكرّر است.

شهرى كه خوابِ نيمه شبانش به ناگهان

از لرزه هاى دمبدم آشفته مى شود،

گويى: قطارِ زلزله اش را يگانه راه

در زيرِ بستر است.

شهرى كه سنگفرشِ كهنسالِ كوچه هاش

از آبروى ريخته سائلانِ روز،

و زبوسه هاى گمشده عاشقانِ شب،

يا از رسوبِ مستىِ ميخوارگان، تَر است.

شهرى كه فضله هاى سگانِ گرانبهاش

بازيچه هاى پنجه پاكِ كبوتر است.

آرى، به شهرِ غربتِ خود بازگشته ام:

شهرِ قديمِ عشق،

شهرِ چراغ هاى زراندودِ خاطره ـ

در كوچه هاى تيره تنهايى.

شهرِ غروب هاى غم انگيزِ نيلگون،

شهرِ سپيده هاى گُناه آلود،

شهرِ شرابِ سرخ در آغازِ صبحگاه.

شهرِ گذشته ها،

شهرِ عظيمِ حافظه تاريخ،

شهرِ كتيبه هاى گرانسنگِ يادگار.

شهرِ چهار فصل:

شهرِ خزان و كودكى و پيرى و بهار.

شهرِ هزار پُل:

پُل هاى سستِ قوسِ قزح بر فرازِ ابر،

پُل هاى طاقِ نُصرت، در زيرِ كهكشان.

شهرِ درخت هاى بلندِ هميشه سبز،

ميعادگاهِ پيكره ها و پرندگان.

شهرى كه گاهگاه در آيينه هاى او:

خورشيد، تخمِ مُرغِ درشتِ شكسته اى است

بر سينىِ فلزّىِ چركينِ آسمان.

شهرى كه برجِ قامتِ او، پاى خويش را

بر پشت پير مى نهد و بر سر جوان،

امّا، نگاهِ صاعقه وارش را

همراه واژه هاى سبكبال مى كند،

تا بگذرند از شب تاريكِ بيكران.

شهرى كه نوجوانىِ من در خزان او

چون برگِ مُرده، يكسره بر باد رفته است.

شهرى كه نوجوانىِ او در خيالِ من

چون خواب هاى كودكى از ياد رفته است.

اين شهر سالخورد،

مانندِ من، ز بيمِ ملامتگرانِ خويش

ويرانه هاى باطنِ خود را نهفته است.

ما هر دو، كاخ هاى نگون بختِ سلطنت،

آيينه دارِ مشعلِ سوزانِ حادثات،

در بامدادِ مستىِ تاريخيم:

در ما، خيال و خاطره، آتش گرفته است. (2 )

 

1.     2 ــ   بنا به روايت افسانه وار يكى از مورّخان، «تائيس» (رقاصه يونانى كه همراه سپاهيانِ «اسكندر» به ايران آمده بود) در بامداد يك شبِ مستى، شهريار مقدونى را برانگيخت تا انتقام آتش زدن معبدى را در شهر «آتن» (به هنگام حمله «خشايارشا») از ايرانيان بگيرد و «تخت جمشيد» را طعمه حريق كند: «اسكندر»، مشعلى سوزان به «تائيس» داد و او را بر سرِ دست گرفت تا آتش سوزى را از پرده هاى كاخِ سلطنتى «پِرسه پوليس» بياغازَد... و، آن زن، چنين كرد.

 

 

اسدی ــ 20 دسامبر 2004 ــ  پاریس

 

 
 

abbas توسط :.

 

.:   :.

یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳

 
 

 

 

مادرانی که در کودکان خویش

دشمن خویش را می بینند

 

« در آفريقاى جنوبى در هر ۲۶ دقيقه به یک  زن تجاوز مى شود، پنچشبه پیش نیز به من تجاوز کردند. »  این را « شارلن اسمیت » خبرنگار جوان و سفید پوست  « میل اند گاردین » می گوید!

ماجرا زمانی  شروع شد که خبر تيراندازى  پليس و پيوستن جوانان به تظاهرات ،  به دفتر مجله رسيد، و مسئولان  مجله او را به منطقه ای « آلکساندرا » برای تهیه  گزارش به محل تظاهرات  فرستادند.  این دختر  ریز نقش  همان روز مشاهدات خود را  از کیوسک تلفن به  دفتر روزنامه  چنین بیان کرد :

« درحالی که به همرا  چند خود روی پلیس  و آمبولانس ، و اتومبیل های نعش کش درمیان جمعیت  پا به پا می روم می بینم  که خانه ها و مدارس منطقه در میان شعله های آتش گم شده اند ، ماموران  اجساد تیکه تیکه شده  انسانها را  از توی خیابان جمع می کنند و مثل سیب زمینی توی کامیون ها پرت می نمایند. این صحنه ها آنقد ر چندش آور و شنیع است  که مو به تن  آدمی سیخ می شود . .. »

فردای آن روز که این گزارش در مجله چاپ شد ، ماموران پلیس در به در به دنبال او گشتند ، تا این که شبی او را در اتاق خوابش پیدا کردند . ابتدا دست و پایش را بستند و به او تجاوز کردند. این نخستین  حادثه عمیق در زندگی  اوبود  که هرگز از یادش نرفته و نمی رود.  او خود دراین باره می گوید :

  آن  شبى كه  به من تجاوز شد، اگرچه پيش مقامات قضایی رفتم، اما اطلاعى در مورد تجاوز به آنها  ندادم. فقط ازآنها خواستم ترتيبى بدهند  كه من هر چه زودتر معاينه شوم   و دكترا به من  دواى پيشگيرى عليه بيمارى ايدز  بدهند. همه ى فكرم اين بود كه ايدز نگيرم. تا این که  به بيمارستان رفتم ولى دكتراى بيمارستان حاضر نشدن به من دارو بدهند ، آخه من هم مثل خيلى كسانى ديگه بيمه درمانى نداشتم. انقدر ناراحت بودم كه يقه يک دكتر را گرفتم و بهش پرخاش كردم و ان بعد از داد و بيداد فراوان، سرانجام حاضر شد اين دوا رو در اختيار من بذاره.”

شارلن اسميت دوا را به دو دليل دريافت كرد. اول اين كه پول بسيارى بابت آن پرداخت و دوم به اين خاطر كه خبرنگار مشهورى بود. همين كه از بيمارستان به خانه برگشت، پشت كامپيوترش نشست و شروع كرد به نوشتن. مى خواست تمامى تجربه خود را به اطلاع همه مردم كشورش برساند. تجربه تجاوز  به خود را، تجربه اين كه در كشورش  آفریقای جنوبی، كه در آن بيشترين شمار مبتلايان به بيمارى ايدز وجود دارد، هنوز هيچ دارويى براى پيشگيرى از اين بيمارى وجود ندارد و مبتلايان بايد يا بميرند يا مبلغى بسيار گزاف براى خريد دارو بپردازند. مى خواست با مردم درد دل كند و از حق پايمال شده زنانى بگويد كه مورد تجاوز واقع شده اند. روزهاى متوالى مى نوشت. در هنگام نوشتن حالش به هم مى خورد، استفراغ مى كرد، از بلايى كه به سرش آمده بود، به شدت مى گريست و باز مى نوشت. خواب از او گريزان شده بود. ديگر نمى توانست بخوابد. قرص هاى قوى مسكن مى خورد تا بتواند كمى بخوابد.

 شارلن اسميت در مورد آنچه مى نوشت تحقيق مى كرد. هر چه مطلب در اين مورد نوشته شده بود مى خواند، يادداشت برمى داشت. آمار تجاوز به زنان را در آفريقاى جنوبى به دست آورد و به بررسى آنها پرداخت. دريافت كه در كشورش، سالانه به ۵۲ هزار زن تجاوز مى شود. مطلع شد كه از هر ۳۶ زن ، كه مورد تجاوز قرار مى گيرند، فقط يكى حاضر مى شود در اين مورد با مقام قضایی  صحبت كند. بعد محاسبه كرد كه شمار واقعى اين زنان در سال به يك ميليون نفر مى رسند.

این تنها زنان آفریقای جنوبی نیستند که به این حادثه دردناک گرفتار می شوند.  بلکه زنانی دیگر کشورهای چهان به خصوص  کشورهای که گرفتار جنگ و خشونت هستند به این درد مبتلا هستند.  براساس نهاد بین المللی  کمک به زنان ( مدیسا موندیاله ) خشونت  و آزار جنسی به عنوان سلاح جنگی عیله زنان به کار گرفته می شوند .  در بسیاری از مناطق جنگی  سخن گفتن  از این واقعیت  همانند سابق « تابو » به شمار می آید یا حتی  در ردیف مسایل جانبی  جنگ قلمداد  می شود.

اگر در خلال  جنگ بالکان در دهه میلادی دستکم 20 هزار دختر و زن  مورد خشونت جنسی قرار گرفته اند در رواندا شمار زنانی که قربانی خشونت های  جمعی  در خلق کشی سال 94 پانصد هزار نفر ارزیابی می شود  امروز کار به جایی رسیده که در دارفور سودان شبه نظامیان برای در هم شکستن مقاومت ساکنان این منطقه زنان را در برابر خویشاوندانشان مورد تجاوز جنسی قرار می دهند  

در گزارش سازمان عفو بين الملل از مصاحبه با زن سى ساله اى كه مورد تجاوز و ضرب و شتم قرار گرفته نقل مى شود كه: «شبه نظاميان عرب با اتومبيل، اسب و شتر وارد منطقه شدند. وقتى آن ها عمليات قتل و غارت خود را شروع كردند،  سربازان ارتش در خارج از محوطه  ناظر بر حوادث بودند. در روستای ما  تقريبا پانزده زن و دختر جوان بطور پى درپى در حضور ديگران مورد تجاوز قرار گرفتند. بعد از آن،  عرب ها پاهايشان را  بستند و حتی شكستند ، تا آن ها نتوانند فرار كنند.»

شاهدان ديگر از زنان حامله اى سخن مى گويند كه در ابتدا مورد آزار جنسى قرارگرفته و سپس با چاقو شكمشان دريده شده است. در گزارش بعدى از دختربچه هشت ساله اى سخن گفته شده كه مورد تجاوز پنج تا شش مرد قرارگرفته است. زن ۲۳ ساله اى كه او هم قربانى تجاوز بوده در اردوگاه فراريان تعريف مى كند كه بعد از اين عمليات شوهرم نمى توانست مرا ببخشد و مرا از خانه بيرون راند.

موقعيت اين زنان  بخصوص زمانى دردناكتر مى گردد كه آنها بر اثر تجاوز جنسى  باردار مى شوند. بسيارى از دختران جوان و زنان نه فقط مورد تجاوز قرار مى گيرند بلكه ربوده  شده  و به شكل بردگان جنسى مورد سوء استفاده قرار مى گيرند.

در جمهوری دموکراتیک  کنگو حتی زنان مسن نیز از تجاوز در امان نماندند.   سازمان یونیسف تنها در شش ماه گذشته از هشت هزار زن  که مورد تجاوز قرار گرفته اند  حمایت کرده است .

دوسال پس از سقوط  حکومت طالبان  هنوز تجاوز به زنان  توسط سربازان قدیمی و یا پاسداران  فعلی  به کرات اتفاق می افتد . در عراق نیز بسیاری از زنان  توسط نیروهای آمریکایی و انگلیسی و نیروهای متحدان امریکا مورد تجاوز و تحقیر جنسی قرار گرفته و می گیرند.  برای بسیاری از این زنان  علی رغم این که  پایان جنگ اعلام شده ، هنوز  این فاجعه  سپری نشده است.  مشکلات  روحی و روانی  زنانی که  مورد تجاوز  قرار گرفته  و می گیرند  و کودکانی که  بر اثر این تجاوزات  به دنیا آمده و می آیند، مادرانی که  ناخواسته  مادر شده اند  و در کودک خویش دشمن خویش را  می بینند ، باقی است.   بسیاری از این زنان  از ترس و شرم  از این مساله  سخنی به میان  نمی آورند  ولی سایه شوم  آن  زندگی اشان را  تیره و تار می کند. 

خانم « مونیکا  هاوسر » پایه گذار سازمان  زنان آلمانی  « مدیکا  موندیاله » در این باره  می گوید: «  زنان  بعد از  جنگ نیز  کاملا بی پناهند و بدون حمایت  قانون.  ما می بینیم  که بلافاصله  بعد از  جنگ عراق ، مثلا بغداد  یک منطقه  کاملا بی قانون  است  که در آن  تعداد ریادی  از دختران و زنان در این  حجم بی قانونی  مورد تجاوز  قرار گرفته و می گیرند. هیچ کونه  اقدامات  حفاظتی  برای آنان  در بغداد در نظر گرفته نشده  و بغداد  فقط یکی از این نمونه هاست. »

براساس دادگاه بین المللی  جزا از سال  1997 تجاوز  جنسی و خشونت  علیه زنان  در لیست اعمال  جنایی است ، اما هنوز کمتر مورد استفاده و اجرا قرار گرفته است . بنا به گفته رییس سازمان  یونسیف اگر این قانون  به خوبی اجرا شود  جانیان و مسببان  این حوادث مورد  تعقیب قانونی قرار خواهند گرفت.   

اما صرف وضع و اجرای قانون در این زمینه  آیا می تواند به  مشکلات دیگر از جمله  روحی و روانی زنان خاتمه دهد ؟ خانم « میلن  کیدان » از فعالان  سازمان یونسیف  علاوه بر اجرای قانون به توسعه فعالیت های فرهنگی و  روان درمانی  نیز اشاره می کند . او   که درماه  ژوئیه  سال گذشته  از سوی این سازمان  در کنگو ی شرقی  مشغول به کار بود  می گوید : « ما در این منطقه  امکانات  پزشکی ، مشاوره های  روانی و فرهنگی  در اختیار آنان  قراردهیم.  همین طور در موارد ضروری توانستیم  مواد غذایی را در اختیار زنان بگذاریم و چیزهای دیگری از قبیل  پوشاک و غیره . زیرا برخی اوقات  زنانی به ما مراجعه  می کردند  که حتی تکه ای لباس نیز بر تن نداشتند. مساله مهم این است  که همکاران ما سعی می کنند  که در بخش  حل اختلافات  در خانواده ها ، به خانواده ها و  زنان مورد تجاوز  کمک کنند تا آنها دوباره بتوانند همدیگر را پذیرا شوند . به عبارتی این مشاوران  با  بحث و مشاوره  با ریش سفیدان  محل آنها را راضی می کنند تا  به طرد زنان از سوی خانواده پایان دهند. اگر چه  ممکن است به احترام  سفیدی ریش  ، سیاهی  از روزگار  این زنان رخت بربندد ، اما  آیا می توان  خاطره تلخ  تجاوز یک اجنبی بر صاحبخانه را از یادها برد؟

·        این گزارش  به در خواست  این نشریه تهیه  شد

عباس اسدی ــ 14 نوامبر 2004

 
 

abbas توسط :.

 

.:   :.

یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۳

 
 

 

زندانیان  نامرئی

در

حفره های سیاه

 

پس از این که  شش  دروازه  باز و بسته شد ،  این بار   راهمان را  فقط به صورت  زیگزاک  ادامه دادیم  تا به اولین بلوک سلول ها رسیدیم. قبل از آن که از کامیون  نظامی پایین   بپریم ،  معاون رییس،  برای چندمین بار  حرفش را تکرار کرد : «  خوب حواستان را  جمع کنید وقتی که به بلوك   رسیدیم  هرگز  به زندانيان نگاه نکنید و اگر آنها سئوالی کردند ، به آنها پاسخ ندهید، در غیر این صورت  مجبور خواهیم شد  فورا این دیدار را قطع کنیم... » همه ، سر مان را به علامت  اطاعت  تکان دادیم و سپس به دنبال   « آنتونی مندس » معاون رییس، راه افتادیم  . حدود 50 قدم که جلو رفتییم  وارد یکی از بلوک ها شدیم .  این بلوک از 48 سلول تشکیل شده ، که بیست و چهار  سلول در یک طرف و به همان تعداد سلول در طرف دیگر قرار دارد.  معاون  رییس یکی از این سلول ها را ، که شماره « ایکس 08 » بر روی درش دارد ، باز می کند و با آن صدای    نه چندان دلنشین اش دعوتمان می کند : «  بیایید تو! »

سلول های دیگر را نیز همین طوربرایمان  نشان می دهد ،  اما در هیچ یک اثری از زندانیان به چشم نمی خورد.  هر یک از این سلول ها ، که انفرادی  به شما می آیند وسعتی  به اندازه  یک تختخواب دو نفره دارد. یعنی  دو متر و چهل در دو متر و ده سانتی متر.   دور تا دور سلول ها  ، با سيم خاردار مجهز به جريان برق اخاطه شده است  و   پلاستيک سبز رنگي سقف آنرا مي پوشاند . در و دیوارهای میله ای  و مشبک   این سلول ها هر بیننده ای را به یاد قفس های  می اندازد که در آن حیوانات درنده و بسیار خطرناک نگه داری می شوند.   از سقف هر یک باد بزنی آویزان شده که در فصل گرما فقط  هوای گرم  را جابجا می کند و هیچ نشانی از خنکی در سلول ها خبری نیست.

 زندانيان در سلولهايي که حتي شبها نيز روشن مي ماند محبوس و تحت نظارت نگهباناني هستند که کشيک ٢٤ ساعته مي دهند و دائما حضور دارند .

بازدید  از این  بلوک که به اردوگاه شماره 3 معروف است نیم ساعت بیشتر طول نمی کشد  با این که هنوز به ما درباره  زندانیان این بلوک چیزی گفته نشده است ، با دستور معاون رییس از آن خارج  می شویم . سپس به همراه وی  به سوی  اردوگاه  شماره 4 می رویم .

در اردوگاه شماره 4 ، گروه اسيراني که ما  فقط حق داريم از دور آنها  را  نظاره کنيم ،  وضیعت فرق  می کند . در این  اردوگاه   زندانیان  داراي سني يکدست هستند و زير ٣٠ سال دارند، مرداني ريشو با پارچه اي بر سر. ١٢٩ زنداني اين اردوگاه در دسته هاي کوچک زندگي مي کنند ، سلولهايشان تا ١٠ تخت را در بر ميگيرد . برعکس ديگر اردوگاهها ، آنها حق دارند غذا بخورند و چند بار در روز به منطقه اي حول سلولها براي قدم زدن بروند . پوسترهاي تبليغاتي در مورد سازندگي افغانستان زينت بخش ديوارهاي اين منطقه است . زندانيان این  اردوگاه  همگی  از سر تا پا سفيد پوشيده اند . يکي از نگهبانان با افتخار مي گويد : « سفيد ، زيرا در اسلام رنگ پاکي و خلوص است » . او ادامه مي دهد که اين زندانيان براي اقامه نماز فرشهاي واقعي دارند و به دنبال اعتصاب غذايي که يک هفته پس از ورود به اردوگاه کردند،  به همه آنها قرآن داده شد.  »

بازدید از این اردوگاه  که  تمام می شود ،  معاون رییس خنده تصنعی می کند و با  لحن  نیمه  شوخی نیمه جدی  می گوید : « خوب ! همه زندان  گوانتانامو  همین بود که دیدید! » گویا  می خواست   بدین طریق میزان  علاقه و  کنجکاوی  ما را نسبت به  موضوع  بسنجد که البته همه  ما با بالا انداختن   ابرو  اعتراض مان را  برایش نشان می دهیم . تا این که  پس از  مکث نسبتا  طولانی  و با لحن کمی خشن  می گوید : « فقط به  خاطر همکاری  ! »  سپس ما را  به دنبالش می کشاند  و به اردوگاه شماره  5  می برد .

در این اردوگاه مردانی را  می بینیم  که با لباس های نارنجی  شبیه  لباس های  ماموران شهرداری ،  روی زانو کشیده شده اند  در حالی که  چشم بند  و گوش بند  دارند اما به زور اسلحه  زندانبانان به حالت  سجده روی زمین  بی حرکت افتاده اند.  همان طوری که ، قبلا عکسهایشان در رسانه ها منتشر شده است .  

 معاون رییس در حالی که  نگاه  تحقیر آمیز  به آنها دارد می گوید  : «   روال عادي زندگي  این ها  تنها با هواخوري مجرد ی ٢٠ دقيقه اي در منطقه اي سيماني می گذرد .  اين امر ٣ بار در هفته با غل و زنجير و دستبند بر دست و پا انجام ميشود و هر بار استفاده از دوش به مدت ٥ دقيقه هنگام انتقال برايشان مجاز ميباشد »

  در این اردوگاه که به « اردوگاه مرگ » نیز شهرت یافته  است ،  شرايط به صورتي است که تاکنون  ٣٢ نفر اقدام به خودکشي کرده اند . بنا به اظهارات فرمانده «  جان اوموندسون » ، جراح مدير بيمارستان اردوگاه ، ١١٠ زنداني يعني يک ششم اسيران ، به  ناهنجاريهاي رواني مبتلا شده  و تحت نظر مي باشند . اکثر آنها دچار افسردگي هستند ، ٢٥ نفر از داروهاي روانگردان استفاده مي کنند . يک زنداني هم که از يکسال پيش در اعتصاب غذاي دوره اي بسر مي برد هنگام بازديد ما در بيمارستان بستري بود و با سرم تغذيه مي شد .

اين اردوگاه  که در اصل براي زنداني کردن کشتي نشينان سرکش اهل هائيتي تعبيه شده بود و در نظر داشتند مهاجرين هائيتيايي ناقل ايدز را در آن اسير کنند اما  درست روز ١٣ نوامبر ٢٠٠١ ، يعني روز به قدرت رسيدن ائتلاف شمال در افغانستان ، حکم رياست جمهوري آمريکا مبني بر تشکيل مرکز بازداشتگاه گوانتانامو صادر شد . تا   در این مکان  بر عمر و روح  « دشمنان محارب » مورد نظر جورج بوش سوهان  رنج و عذاب کشیده شود.

  به طوری که  از حدود دو سال پيش ، بالغ بر ٦٦٠ نفر ،از «  دشمنان محارب » ، ايالات متحده که در افغانستان يا پاکستان دستگيرشده ويا توسط کشور ديگري تحويل داده شده اند ، در پايگاه نظامي آمريکا ، گوانتاناموي کوبا ، در انزواي کامل زنداني ميباشند . اين عمل که کليه قوانين بين المللي را نقض مي کند تنها بر پايه حکمي از رئيس جمهور ايالات متحده استوار است که به بهانه وضعيت جنگي عليه تروريسم ، دربند کشيدن اين افراد را در واقع توجيه مي کند . هنوز هيچ کيفر خواست رسمي عليه زندانيان اعلام نشده است و کميسيونهاي نظامي اي که از سال ٢٠٠١ براي رسيدگي به کار زندانيان ، وعده داده شده بود، هنوز تشکيل نشده اند.

خانم  « وندي پاتن »  مدير بخش حقوقي سازمان ديده بان حقوق بشر  می گوید :  « دستگاه بوش حاضر نيست اين « دشمنان محارب » را به مثابه اسير جنگي تلقي کند ، در عين حال حاضر  هم نيست تا دادگاهي معتبر وضعيت اين افراد را روشن سازد ، چنانکه  کنوانسيون ژنو الزام  می دارد، به خصوص این که  آمريکا نيز جزء امضا کنندگان آن ميباشد. کميسيون هاي نظامي که درخواست تجديد نظر در دادگاههاي مستقل را به رسميت نمي شناسند ، متضمن رعايت حق برخورداري از محاکمه عادلانه نيستند .

دولت آمريکا براي دفاع از اين کميسيونهاي نظامي مطرح مي کند که هدف جلوگيري از درز اخبار حساس به خارج از دادگاههاست . »  

در ٩ نوامبر گذشته  « آل  گور »   رقیب پیشین جورج بوش  نیز  در کنفرانسي در مرکز بررسي حقوق اساسي واشنگتن گفت »  :  مسئله زندانيان گوانتانامو چهره آمريکا را در سراسر جهان و حتي در نزد متحدينش خدشه دار کرده و می کند ... وضعيت خارجياني که در گوانتانامو اسير ميباشند بايد توسط مراجع حقوقي ، همانطور که در کنوانسيون ژنو پيش بيني شده است ، بررسي شود . » او سپس با لحن طعن آمیز اضافه کرد : «  شيوه اي که آقاي رامسفيلد براي حل اين مشکل در نظر گرفته است همانقدر فکر شده و دقيق است که برنامه او براي بعد از جنگ در عراق !... »

 گفتنی است علي رغم حضور چند روزه در این  پايگاه نظامي ، اجازه تماس با هيچ يک از زندانيان به ما ( روزنامه نگاران) داده نشد . مامورين ژنرال «  جيوفري ميلر »  ، فرمانده اردوگاه و مسئول هماهنگي نيروهاي ضربتي که مستقيما از پنتاگون دستور مي گيرد ، بر اجراي اين دستور نظارت داشتند. حتی آنها اظهار می داشتند  که زندانیان در این مکان  پوشیده از خزه  و گیاهان سبز احساس خوشبختی می کنند!  و در حالی که ما  سوار کامیون های ارتشی  برای بازگشت  می شویم  معاون  رییس با  صدای بسیار بلند می گوید :   « موفق باشید دوستان  ! هنگام  بازگشت  حتما بنویسید   که  ما  در جنگ علیه   ترور پیروز خواهیم شد ! » در حالی که نمی داند   کاخ سفید  با این  اقدام ضد انسانی، اعتبار  خود  را  در نزد  تمام افکار عمومی جهان  از دست داده است . و نمونه بارز آن افکار عمومی خود امریکاییان است که  از برخورد صريح کميته بين المللي صليب سرخ، که معمولا بي طرف مي ماند، متعجب شد .  چرا که کميته به سختي وضعيت نااميد کننده زندانيان  را که در فقدان کامل دورنما به سر مي برند ، محکوم کرد .

17 اکتبر 2004

 

 
 

abbas توسط :.

 

.:   :.

دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳

 
 

نفسم را بگیر

خنده ام را هرگز!

 ازرستوران دانشگاه  که بیرون زدم، کسی صدایم زد؛  عبس!  عبس ! ...  

سربر گرداندم. خودش  بود.  تنها  همکلاسی مسلمان مراکشی الاصل و فرانسوی.  پس از سلام  و جواب سلام گفت،  که آمده است تا مثل من  نتیجه تحقیق اش را به  دانشگاه  تحویل دهد. در حالی که  پله های طبقه سوم را به سمت  دفتر گروه بالا می رفتیم  از کار و بارش پرسیدم ، که با خوشحالی  گفت  تلویزیون فرانسه  او را برای گویندگی پذیرفته است.  گفتن تبریکات،  از واجبات بود.  آن هم از صمیمم دل .  چرا که  ماهها  بلاتکلیفی،   چون خوره به جانش افتاده بود .  هنوز چندقدمی به دفتر گروه باقی مانده بود، از وضعیت امتحان پایان ترم پرسیدم، که  سری تکان داد و پی در پی تکرارکرد: بسیار بد ! بسیار بد !

 به شوخی گفتم  بیست که بد نیست !

 خنده اش گرفت  و بلند گفت نه ! بیست نه ! خیلی بد! ...

ـــ  حتما هیجده !

ـــ  نه !  نه ! خیلی بد !

ـــ خوب شانزده !

ــ  نه باز هم  خیلی بد!

....

 اگر چه  عمدا با  گفتن  اعداد  می خواستم نمره را از زبان خودش بشنوم،  اما امتناع می کرد.   نمی دانم چرا ؟!  در حالی که  نمی دانست  هفته پیش که برای دیدن نمره خودم  به دفتر گروه  رفته بودم  به طور اتفاقی،  نمره همه بچه ها را دید زده بودم،

به هر حال ، هر کاری کردم   نخواست و نخواست تا بگوید که ... شده است . تا این که  در برابر سماجت هایم   گفت : سنم را بپرس اما نمره ام را هرگز!

  با تعجب پرسیدم  خانم ها  و  سن ایشان ؟!

 خندید و با آن  شیطنت  خاص خود گفت :

ــ :   1977

من نیز کاملترش کردم ؛  البته متاهل دارای یک بچه پسر.

... هنوزلبخند از  لبان « لینا »  پاک نشده بود ، که  ازاو   خدا حافظی کردم . در حالی که   پله ها را پایین می آمدم،  مصرعی  در ذهنم  این گونه  غوطه می خورد ؛

نفسم را بگیر خنده ام را هرگز!

 

اسدی ــ 27 سپتامبر 2004 ــ غروب تمام ابری  پاریس

 

 
 

abbas توسط :.

.: خانه .:. بايگاني .:. پست فرنگي :.

Desigen by Pedram
Nedstat Basic - Free web site statistics Personal homepage website counter